خدا حافظ
بعد از اون همه سلام و علیک پیغوم بعدیش یه نفری (همون پسر خالم) اومده می گه ما اینهمه کار داشتیم نمی دونستم؟
وقتی من به شما گفته بودم که با یه نفری که خودتون هم می دونید کیه اگه شوخی کنیم سوارمون می شه باور نکردید حالا یه نفر بود که خوب بود اما این نفرات ادامه دارد به قول شاعر:
کم گوی و گزیده گوی چون دُر
تا ز اندک تو جهان شود پر
لاف از سخن چو دُر توان زد
آن خشت بود که پر توان زد
یه خبر خوشحال کننده برای شما که من آخر سر فهمیدم که این شعر هیچ ربطی نداشت می دونم که خیلی خوشحال شدید اما برای اینکه حس لطیف من رو اذیت نکنید و شما شبها خواب های وحشی نبینید دل و جگر پدر و مادرتون رو نترکنید این رو رو نمی کنید
باشه؟! من چقدر قشنگ فهمیدم!
حالا من می دونم که باورتون نمی شه ولی فراموش کردم که می خوام چی بنویسم ولی یه جوری کشش می دم که دیوانه بزرگه من رو عاقل نکنه در غیر این صورت مجبورم از جمع دیوانگان مرخص بشم حالا همین حرفا خود به خود دو 2 خط شد من اصولا عادت دارم کم حرف بزنم حالا بعضی وقتا می زنه به سرم بعضی از شعر های خودمو می نویسم ولی چون دیوانگان احساس ندارن (یعنی حس مورد نیاز رو نداره البته فقط دیوانگان) بنابرین ببخشید نمی تونیم پست کنیم اگه پست کنم یه شرط بزرگ داره که خیلی برای من و مجمع دیوانگان مهم و اساسی و لازم است و برای امنیت جون خودم که بعدا من رو ندزدند.
می دونم که هنوز نگفتم قبول کردید من هم که برای اینکه وقتون رو بگیرم ( بله بگیرم درست فهمیدید! ) زودتر می رم سر شعرم پس بخونید بدون اینکه سوال کنید
پس حالا بخونید البته با احساس:
شاعر: دیوانه کوچولو
آهنگ: حس خواننده
نام شعر: شاپرک
هشدار:کلیه حقوق این شعر محفوظ و مربوط به این موسسه می باشد تکثیر بدون هماهنگی از آن به هر نحو ممکن یا مشابه سازی، طبق مقررات مجازاتهای متخلفین فعالتهای ترانه ای پیگرد قانونی دارد به عبارت دیگر خواهد داشت.طبق صص 0.5 و0.75 پس دقت کنید.
موسسه ی مجمع دیوانگان تقدیم می کند!
شاپرک قصه ی من
بقیه اش رو موسسه سانسور کرده
مشترک گرامی دسترسی به بقیه ی شعر مقدور نمی باشد
لطفاً اسرار نورزید
خوب چی با احساس می دونم لذت زیاد بردید این شعر در اصل 39 مصراع بود که فقط یه مصراع اولش در رفته خودم هم نمی دونم چیطوری! پس زود تر به دیگران بگید که بیا این رو بخونن چون ممکن همین هم سانسور بشه گفته باشم. بعدا می گید:
دوباره دوباره یه بار فایده نداره
من هم می گم:
دوباره دوباره ولی یه بار آخر کاره
خیلی حرف دارم ولی انگشتام درد می کنه پس:
ابرهای آسمون اگه جمع بشن
توی دل ما یه گلوله ی غم بشن
قصه های قشنگه بچگیمون
اگه قصه های ماتم بشن
می ریم می ریم به جنگشون
به جنگ دیو شبشون
این همه آفتاب مهتابُ
می زاریم جای شبشون
تا قسمتهای دیگر، دیوانگان دیگر، فریاد های دیگر،پس دوباره سلام!
